معما
ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱٥  

سلام اینبار میخوام چندتا معما برای شما خوبان بزارم و

امیدوارم بتونید جواب صحیح آنها را بدهید

 معمای در رستوران شماره ۱

سه زن که هر کدام ۲ دختر دارند . برای صرف نهار به یک رستوران

 میروند . و فقط ۷ صندلی خالی در رستوران وجود دارد . ولی هر کدام

 از آنها روی صندلی خود مینشینند . اینکار چگونه امکان پذیر است ؟

معمای اثبات برادری شماره ۲

دکتری در تهران میگوید : برادری در اصفهان دارم که وکیل است . اما

برادر او در اصفهان انکار میکند که برادر دکتری در تهران دارد . در

صورتی که هر دوی آنها درست گفته باشند . چگونه چنین چیزی ممکن

است ؟

معمای ماجرا چیست ؟ شماره ۳

دو راننده اتوبوس کنار هم مشغول چای خوردن بودند.

پسر بچه ای به آنها نزدیک میشود و یکی از راننده ها او را بغل میکند

و میگوید : پسرم بیا چای بخور !

چند لحظه بعد . راننده دوم به پسر بچه یک چای میدهد و به او میگوید

بیا پسرم !

آیا چنین چیزی امکان پذیر است ؟ در صورت بله . چگونه ؟

اینهم معمای شماره ۴

سه حرف الفبای فارسی وجود دارد که همه افراد تحصیلکرده آن را غلط

میخوانند . آن چیست ؟


عذر خواهی از دوستان
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱٤  

سلام خدمت دوستان محترم

امیدوارم بعد از وقفه و مدت طولانی اینحقیر را ببخشید.

اگر خدا بخواد سعی میکنم بزودی دوباره وبلاگم رو بهش رونق بدم

برای همه شماها سال خوبی را از خداوند متعال خواستارم


شعری از سعدی
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٠  

شکر و سپاس و منت و عزت خدای را

شکر و سپاس و منت و عزت خدای را

پروردگار خلق و خداوند کبریا

دادار غیب دان و نگهدار آسمان رزاق بنده‌پرور و خلاق رهنما
اقرار می‌کند دو جهان بر یگانگیش یکتا و پشت عالمیان بر درش دو تا
گوهر ز سنگ خاره کند، لل از صدف فرزند آدم از گل و برگ گل از گیا
سبحان من یمیت و یحیی و لااله الا هوالذی خلق الارض والسما
باری، ز سنگ، چشمه‌ی آب آورد پدید باری از آب چشمه کند سنگ در شتا
گاهی به صنع ماشطه، بر روی خوب روز گلگونه‌ی شفق کند و سرمه‌ی دجا
دریای لطف اوست و گرنه سحاب کیست تا بر زمین مشرق و مغرب کند سخا
انشاتنا بلطفک یا صانع الوجود فاغفرلنا بفضلک یا سامع الدعا
ارباب شوق در طلبت بی‌دلند و هوش اصحاب فهم در صفتت بی‌سرند و پا
شبهای دوستان تو را انعم‌الصباح وان شب که بی تو روز کنند اظلم المسا
یاد تو روح‌پرور و وصف تو دلفریب نام تو غم‌زدای و کلام تو دلربا
بی‌سکه‌ی قبول تو، ضرب عمل دغل بی‌خاتم رضای تو، سعی امل هبا
جایی که تیغ قهر برآرد مهابتت ویران کند به سیل عرم جنت سبا
شاهان بر آستان جلالت نهاده سر گردنکشان مطاوع و کیخسروان گدا
گر جمله را عذاب کنی یا عطا دهی کس را مجال آن نه که آن چون و این چرا
در کمترین صنع تو مدهوش مانده‌ایم ما خود کجا و وصف خداوند آن کجا؟
خود دست و پای فهم و بلاغت کجا رسد تا در بحار وصف جلالت کند شنا؟
گاهی سموم قهر تو، همدست با خزان گاهی نسیم لطف تو، همراه با صبا
خواهندگان درگه بخشایش تواند سلطان در سرادق و درویش در عبا


حکايت بايزيد بسطامی شاهرودی
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٠  

حکایت بایزید بسطامی

شنیدم که وقتی سحرگاه عید ز گرمابه آمد برون با یزید
یکی طشت خاکسترش بی‌خبر فرو ریختند از سرایی به سر
همی گفت شولیده دستار و موی کف دست شکرانه مالان به روی
که ای نفس من در خور آتشم به خاکستری روی درهم کشم؟

بزرگان نکردند در خود نگاه خدا بینی از خویشتن بین مخواه
بزرگی به ناموس و گفتار نیست بلندی به دعوی و پندار نیست
تواضع سر رفعت افرازدت تکبر به خاک اندر اندازدت
به گردن فتد سرکش تند خوی بلندیت باید بلندی مجوی
ز مغرور دنیا ره دین مجوی خدا بینی از خویشتن بین مجوی
گرت جاه باید مکن چون خسان به چشم حقارت نگه در کسان
گمان کی برد مردم هوشمند که در سرگرانی است قدر بلند؟
از این نامورتر محلی مجوی که خوانند خلقت پسندیده خوی
نه گر چون تویی بر تو کبر آورد بزرگش نبینی به چشم خرد؟
تو نیز ار تکبر کنی همچنان نمایی، که پیشت تکبر کنان
چو استاده‌ای بر مقامی بلند بر افتاده گر هوشمندی مخند
بسا ایستاده درآمد ز پای که افتادگانش گرفتند جای
گرفتم که خود هستی از عیب پاک تعنت مکن بر من عیب‌ناک
یکی حلقه‌ی کعبه دارد به دست یکی در خراباتی افتاده مست
گر آن را بخواند، که نگذاردش؟ وراین را براند، که باز آردش؟
نه مستظهرست آن به اعمال خویش نه این را در توبه بسته‌ست پیش